نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی کس به غيراز تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی باز کن در که جز اين خانه مرا نيست پناهی منبع:وبلاگ محسن کابلی آدرس وبلاگ:bestsentence.blogfa.com باز اين دل سرگشته ی من يادِ آن قصه ی شيرين افتاد! آزمون بود و تماشای دو عشق شور برانگيختن است! بی نهايت زيباست.... پیامبر اکرم(ص) می فرماید: مؤمن خوشرویی اش در چهره است و اندوهش در دل ... رحلت حضرت محمد مصطفی (ص) رو به تمامی مسلمین جهان تسلیت میگم. >>>><<<< از بزرگواری کریم اهل بیت علیه السلام به دور است، که هنگام نیاز و حاجتِ کسی، کرامتِ خویش بپوشاند و در انعام و اکرام به او بخل ورزد، پس دست التماس ما و دامانِ کریمانه ی او!... چقدر این دستانِ زخم خورده،به دستگیری کریم اهل بیت محتاج است!!! شهادت مظلومانه ی کریم اهـــل بیت، امام حسن مجتبی (علیه السلام) رو به تمامی مسلمین جهــــــان تسلیت میگم. . >>>><<<< کنار سفره که بودیم حرف مشهد شـد وزید بوی خراسانو
ناگـهان رد شد
دوباره یـاد غریب آشـنا و شـوق حرم
و سیل اشک که پشت پلکها سد شد حریــــــــم قدس رضا،تکیه گاه من استـــــــــ ... پیشاپیش فرارسیدن شهادت یاور ضعفا و یار فقرا علی بن موسی الرّضا (علیه السلام) رو به تمامی مسلمین جهان تسلیت میگم. و به آسانی یک گریه گذشت، کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و بدنبال عروسک می گشت تا که در رویاهاهمه دار و ندارش، قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش همه را بی منت، به عروسک بخشد غافل از آینده زندگی فلسفه ای بیش نبود... اربعین آمــــــد و یکبار دگـــــر غمگـــــینم باز باید به روی خاک غمت بنشینم باز اشک رخ من خون و دلم در خون شد گریه کردن به غمت گشته دگر آیینم طاقتم طاق شد از داغ دل خواهر تو حنجرم زخـــــم شد از بغض غم سنگینم آنقدر لطمه زدم بر رخ خود در داغت پر ز خـــــــــون است دگر پلک رخ رنگـینم پیش قبرت چقدر ناله زدم یا مظلوم همچو فریــــــــاد شده نغمه ی آهنگــینم داغ شبهای اسیری،غم کوفه،غم زجر داغ ها را به روی قلب خـــودم می چینم من ضمانت کنم ارباب که نالان باشم در شب اول قبرم تـــــــــو بــــکن تضمینم عشق تو مایه ی آرامش جان است حسین مهر تـــــــو خیمه زد از روز ازل در دیـــــنم خواهرت آمده بر خاک غمت می گرید گوییا خـــــــواهر غمبار تــــــو را می بینم پیشاپیش اربعین حسینی رو به تمام دوستان و مخاطبان این بلاگ تسلیت میگم... آن دو،یک شبانه روز در خانه ی محقر یک روستایی مهمان بودند.در راه بازگشت و در پایان سفر مرد از پسرش پرسید:نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟ پسر بچه اضافه کرد:متشکرم پدر تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم... کاش می گفتی چیست،آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریستـــــــ چگونه باور کنم نبودنت را، ندیدنت را؟ مگر می توان بود و ندید؟ مگر می توان گذاشت و گذشت؟ مگر می توان احساس را در دل خشکا ند؛سوزاند؟ چه بی صدا رفتی، چه بی امید رها کردی دل را، آرزو را، حرف را از بلبلک های باغ سراغت را گرفتم خبری نداشتند! و خندیدند به حال زار من که چگونه از نیامدنت، نپرسیدنت و خبر ندادنت، گرفته و ناتوانم آری آنها نیز نفهمیدند که بی تو چگونه سرکنم زندگی را ... اقتدار دل شکسته به اندوهی است که ســــروده نمی شود ... روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود، و مجنون بدون اين که متوجه شود،از بين سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد؛ هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟ مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم، تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟! غمگین است! هر کسی را می تواند تحمل کند... شخصي نشست و ساعت ها تقلاي پروانه براي بيرون آمدناز سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد، و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد، آن شخص مصمم شد به پروانه كمك كند و با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد كرد، پروانه به راحتي از پيله خارج شد، اما! اما جثه اش ضعيف و بال هايش چروكيده بودند. او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود و از جثه ي او محافظت كند. اما چنين نشد!در واقع پروانه ناچار شد همه ي عمر را روي زمين بخزد و هر گز نتوانست با بال هايش پرواز كند... تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم، اگر خداوند مقرر مي كردبدون هيچ مشكلي زندگي كنيم، فلج مي شديم و به اندازه ي كافي قوي نمي شديم و هرگز نمي توانستيم پرواز كنيم. من دانش خواستم و خداوند مسايلي براي حل كردن به من داد، من سعادت و ترقي خواستم و خداوند به من قدرت تفكر و زور بازو داد تا كار كنم، من شهامت خواستم و خداوند موانعي سر راهم قرار داد،تا آنها را از ميان بردارم، من انگيزه خواستم و خداوند كساني را به من نشان داد كه نيازمند كمك بودند، من محبت خواستم و خداوند به من فرصت داد تا به ديگران محبت كنم... « من به آنچه خواستم نرسيدم...اما آنچه به آن نياز داشتم،به من داده شد »
در اگر باز نگردد نروم باز به جايی
![]()
بيستون بودو تمنای دو دوست
در زمانيكه چو كبك
خنده ميزد " شيرين"
تيشه ميزد "فرهاد"
نتوان گفت به جانبازیِ فرهاد افسوس
نتوان كرد ز بی دردیِ شيرين فرياد
كار شيرين به جهان،
عشق در جانِ كسی ريختن است!
كار فرهاد برآوردن ميل دوست
خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن
خواه با كوه در آويختن است
رمز شيرينی اين قصه كجاست؟
كه نه تنها شيرين
آنكه آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان كنی از عشقِ كسی
به اميدش ببری رنج بسی
تب و تابی بودت ، هر نفسی
به وصالش برسی يا نرسی...!



پسر پاسخ داد:عالی بود پدر!
پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد:بله پدر!
و پدر پرسید:چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تاما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد،ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند.
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست.
با شنیدن حرفهای پسر زبان مرد بند آمده بود.
آنگاه تقلاي پروانه متوقف شد و به نظر مي رسيدكه خسته شده،
آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد،
آن شخص مهربان نفهميد كه محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريزآن را خدا براي پروانه قرار داده بود،
| Design By :
sayebouni |

